طلای بدون عیار
فراموشت نکرده ام . حرف ناگفته بسیار برایت دارم اما این دل نمی خواهد که آنها را فاش کند . دلم برایت ، تنگ شده است . به زودی ، بازمی گردم . ترس ترس ترس . ترس از آینده ی نامعلوم . ترس از قفل های بسته ی زندگی و موفق نشدن . ترس از ناکام ماندن آرزوهای کوچک و بزرگ . ترس از بیماری و نیازمند به دیگران شدن . ترس از تنها زندگی کردن و در تنهایی مردن . ترس و همیشه ترس . تا چه زمان ترس !؟ خسته شده ام از این ترس لعنتی !!!! توری بافته ام . توری بافته ام بسیار محکم و ضخیم . و در حین بافتن آن ، خود را بین آن گیر داده ام . حال درگیرم . درگیر خود و ذهن خسته ام . تا آن تور را نشکافم و خود را از آن رها نکنم ، درمانده ام . باید آزادی را حس کنم تا به تک تک آروزهایم برسم . بزن تار که امشب باز دلم از دنیا گرفته بزن تار و بزن تار . . . آرزویی دارم که تا حال ، برآورده نشده است . نمیدانم کوچک است یا بزرگ !؟ روزی محقق می شود با نه !؟ به زودی زود یا خیلی دیر !؟ آرزویم ، اتاق کوچکی از آن خودم است که در آن به تنهایی زندگی کنم . اتاق کوچکی ، با یک پنجره رو به کوچه در یک بن بست . میز و صندلی ای ، رو به پنجره برای دیدن چهار فصول سال . کاغذ و قلم برای نوشتن بر روی میز . لیوان گل گاو زبان داغ یا فنجان قهوه ی تلخ . گلها یا پیچک ، پیچیده به دور قاب پنجره . و پرده ی توری که با هر نسیمی به رقص درآید . و زمزمه ی تصنیف قدیمی از یک دستگاه . . . آیا روزی پنجره ی اتاق آرزویم به سوی کوچه ی بن بست ، باز خواهد شد !؟ 



