طلای بدون عیار

فراموشت نکرده ام .

حرف ناگفته بسیار برایت دارم اما این دل نمی خواهد که آنها را فاش کند .

دلم برایت ، تنگ شده است . 

به زودی ، بازمی گردم .

 

          

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٧ساعت ٥:٠٠ ‎ق.ظ توسط طلا خانم نظرات () |

ترس ترس ترس .

ترس از آینده ی نامعلوم .

ترس از قفل های بسته ی زندگی  و موفق نشدن .

ترس از ناکام ماندن آرزوهای کوچک و بزرگ .

ترس از بیماری و نیازمند به دیگران شدن .

ترس از تنها زندگی کردن و در تنهایی مردن .

ترس و همیشه ترس .

تا چه زمان ترس !؟

خسته شده ام از این ترس لعنتی !!!!

 

          

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱٥ساعت ٦:٠٠ ‎ق.ظ توسط طلا خانم نظرات () |

توری بافته ام .

توری بافته ام بسیار محکم و ضخیم .

و در حین بافتن آن ، خود را بین آن گیر داده ام .

حال درگیرم .

درگیر خود و ذهن خسته ام .

تا آن تور را نشکافم و خود را از آن رها نکنم ، درمانده ام .

باید آزادی را حس کنم تا به تک تک آروزهایم برسم .

 

          



نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱٠ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ توسط طلا خانم نظرات () |

بزن تار که امشب باز دلم از دنیا گرفته

بزن تار و بزن تار . . . 

 

          

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۳٠ساعت ٦:٠٠ ‎ق.ظ توسط طلا خانم نظرات () |

آرزویی دارم که تا حال ، برآورده نشده است .

نمیدانم کوچک است یا بزرگ !؟

روزی محقق می شود با نه !؟

به زودی زود یا خیلی دیر !؟

آرزویم ، اتاق کوچکی از آن خودم است که در آن به  تنهایی زندگی کنم .

اتاق کوچکی ، با یک پنجره رو به کوچه در یک بن بست .

میز و صندلی ای ، رو به پنجره برای دیدن چهار فصول سال .

کاغذ و قلم برای نوشتن بر روی میز .

لیوان گل گاو زبان داغ یا فنجان قهوه ی تلخ .

گلها یا پیچک ، پیچیده به دور قاب پنجره .

و پرده ی توری که با هر نسیمی به رقص درآید .

و زمزمه ی تصنیف قدیمی از یک دستگاه . . . 

آیا روزی  پنجره ی اتاق آرزویم به سوی کوچه ی بن بست ، باز خواهد شد !؟

 

          

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٧ساعت ٥:٠٠ ‎ق.ظ توسط طلا خانم نظرات () |